مش ناصر عزیز
دیشب به مجردی که پا در سالن آمفیتئاتر دانشگاه گذاشتم، از انبوه جمعیت، مبهوت شدم.

:
سلام مش ناصر.
عذرخواهیم را بپذیر. شاید دلپسندتر باشد که تو را مش ناصر صدا کنم.
همانند روزگاران گذشته.
و همانگونه که همرزمانت ندايت میکردند.
مش ناصر عزیز
دیشب به مجردی که پا در سالن آمفیتئاتر دانشگاه گذاشتم، از انبوه جمعیت، مبهوت شدم.
چشمانم که به چشمانت افتاد، یقین کردم خود توئی، نه تصویرت.
نگاهم در نگاهت ماند، تا پایان.
از همان اولین لحظات، حال و هوای غریبی داشتم.
در بسیاری یادواره ها حاضر شده بودم، ولی دیشب باور کردم که این حکایت، روایتی دیگر است.
سید عزیز که آمد و از تو گفت، همنوا با سخنانش، بغضم گرفت و با فرود بغضش، اشک ریختم.
مش ناصر
دید که تو هم چندان حیلهگر نبودی.
دید که پس از سی سال، چگونه عیان شدی. دیشب، نه دوستانت، که همان فرشتگانی که گفتی در بحبوحهٔ نبرد با شما پارو میزدند، آمدند و پردهٔ گمنامیات را پس زدند.
که اگر دیشب آن فرشتگان حاضر نبودند، مجلس، آن حال و هوای ملکوتی را نمییافت.
مش ناصر
دید که چگونه همنشینیت با فرشتگان، کار را بر تو دشوار کرد؟
آمدند و تصاویر زندگی و جهاد و عبادتت را، تکتک برایم به نمایش گذاشتند.
دیشب بسیاران از تو گفتند و من آنچه را تا بدان روز نشنیده بودم، شنیدم.
و واژهٔ “شنیدن” در بیانش قاصر است که گویی جرعهجرعه میخوردم و میآشامیدم.
مش ناصر
مرا ببخش برای همهٔ غفلتهایم.
نمیدانستم زیر آن سنگ مزار ساده و همتراز زمین، مردی آرمیده که چون آرام قدم برمیدارد و سر به افلاک میساید، آن را میبیند که چشمان معمولی نمیبینند و آنگاه که زیر لب آرام نجوا میکند، میشود آنچه که باید بشود، حتی اگر قرار بر آن بوده که نشود؛ و این شاید برای تو و مانند تو امری طبیعی باشد، چرا که خداوند فرمود: «عَبْدِي أَطِعْنِي حَتَّى أَجْعَلَكَ مِثْلِي، أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ وَأَنْتَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ».
همان فرشتگان دیشب، رازت را برملا کردند. دیگر نمیتوانی خود را آنچنان ساده و بیآلایش، پشت قاب عکسی غبارگرفته پنهان کنی و به ما لبخند بزنی، چنانکه برق دندانهایت چشممان را بگیرد و ما نیز گمان بریم که از تو تنها همین باقی مانده است.
نه مش ناصر، نه
از امروز دیگر ماجرا متفاوت است.
کاش دیشب نمیشنیدم که در آن گیرودار، وقتی همهٔ نیروهایت را برای عقبنشینی سوار کردی و خودت واپسین نفر در قایق نشستی، قایق روشن نمیشد.
و تو آهسته سر به آسمان برداشتی. چون همیشه. نگاهی پرمعنا و ذکری که تنها تو و او و همان فرشتگانی که رازت را فاش کردند، میدانید و همه دیدند که قایق روشن شد.
سی سال از زندگیام میگذرد و تو با بیست و چند سالگی، چه جهانهایی به هم ریختی و من تا امروز خبر نداشتم.
فقط همان خاطرهٔ شنا کردنات در سرمای زمستان را فهمیده بودم که گفتی: «ساعتی دیگر باید نیروهایم را در این آب آموزش دهم. میخواهم خودم طعم سرمایش را چشیده باشم.»
مش ناصر
از تو شکایت دارم.
خیلی مضحک است که من با این همه بار کوتاهی، از وجودی با آن عظمت، گله کنم.
اما نه.
گمان مبر شکایتم از این است که چرا تاکنون پرده از این همه بزرگی برنداشتی. که این ویژگی همهٔ شهدای شهید و شهدای زندهٔ شهر قهرمانم، شوش است.
نه. سخن از این حرفها نیست، سردار.
حرف دیشب سید عزیز است که دلم را آتش زد.
میگفت سه بار پیاپی به او گفتهای: «سید، دعا کن شهید شوم» و وقتی سید علت را میپرسد، تو آرام میگویی: «سیدجان، شهادت امروز بسی آسانتر از ماندن در فرداست.»
مش ناصر
آفرین بر تو.
ما را داشت؟
تو اینها را میدانستی و امروز همینگونه از پس قاب عکست به ما لبخند میزنی؟
پس چارهای؟ درمانی؟ راهی؟
کاری به رفقایت ندارم. میدانم که دنیا را هم به آنان بدهند، درد دوری از شما برایشان التیام نمییابد. آخر، بیدین باشد، درد جاماندن درد بیدرمانی است که من فقط جاماندن از قطار و اتوبوس و هواپیمایش را تجربه کردهام. همان، آدم را به ستوه میآورد، چه رسد به جاماندن از شما. از آن پرواز.
مش ناصر
از خودم میگویم و نسل خودم را.
همیشه گفتهام. برای حاج علیرضا، برای حاج مصطفی و دیگر رفیقانت. درد نرسیدن، دشوارتر از جاماندن است و مگر نرسیدن با جاماندن فرقی دارد؟
دارد.
مش ناصر، دارد
فرق دارد. به آن نگاه پاکت قسم که فرق دارد.
یکی با شما باشد و ببیند و حس کند و نتواند با شما به آن بهشت موعود بیاید
و یکی نه ببیند، نه حس کند و فقط برایش بگویند که چه بود و چه شد.
مشتاق میشود که ببیند اما نه میتواند ببیند و نه حس کند.
فقط باید بشنود.
احساس لامسه را، بویایی را، بینایی را، همه و همه را در شنوایی ذخیره کند و بعد سعی کند تجسم کند که شما چه روزگاری داشتید و او چه روزگاری دارد.
مش ناصر.
دوباره هم آفرین بر تو.
تو میدانستی بر ما چه خواهد گذشت؟
به مهربانی لبخندت قسم، دیگر داریم کم میآوریم. به فریادمان برسید.
و مگر خودت نگفتی «امام حسین (ع) در یک ظهر عاشورا به شهادت رسید و زینب که پیامبر کربلا بود، سالها رنج و محنت کشید تا قیام امام حسین(ع) زنده و پایدار باشد. هر کس ماند باید سختیها و مشقتهای زیادی را تحمل کند تا خون شهدا و فداکاریهایشان ضایع نشود.»
مش ناصر
صحبت دارد طولانی میشود ولی سینه من سنگین است هنوز.
سنگینتر از اینکه به همین چند خط نوشتن آرام یابد.
تو را به جان امام که همسرت میگفت اگر خوابیده بودی و تلویزیون تصویر امام را پخش میکرد، بر میخواستی و به رسم ادب مینشستی، دعایمان کن.
همان فرشتگان پاروزن را بفرست کمکمان.
ما بلد نیستیم پارو بزنیم.
بفرستشان کنار ما در این قایق شکسته و در این امواج اروندگونه، پارو بزنند.
ما اگر خودمان پارو بزنیم هم دیرتر میرسیم و هم راه را گم میکنیم.
سردار اروند.
مش ناصر.
گریه امانم نمیدهد. دستهایم بیحس شده است.
نمیتوانم پارو بزنم.
بگو، چند لحظهای فرشتگان پارو بزنند