اختصاصی اندیمشک جوان، پس از یک جستجوی ساده و چند پرسش به درب منزل شهیدان شهریانی ( محمود رضا شهریانی و مسعود شهریانی) رفتیم و پس از کسب اجازه به خدمت مادر این دو شهید بزرگوار رسیدیم. خانه ای ساده و کوچک، موقعی که وارد خانه شدیم گویا به باغ کوچکی آمده ایم، گلدانهای کوچک در گوشه و کنار خانه و وجود چندین پرنده خانگی فضایی باغ مانند را در ذهن تداعی می کرد. اگر چشمهایتان را می بستید و به صدای اطراف گوش می کردید یه باغ را در خیال می دید.در این فضا و پس از ساعتی که از افطار گذشته بود به مصاحبه با مادر شهیدان محمود رضا شهریانی و مسعود شهریانی پرداختیم. صحبتش را با پسر بزرگش محمود شروع می کند و می گوید: محمود متولد سال ۱۳۴۳ بود و در هیجده سالگی به شهادت رسید.

در مورد محل شهادت و نحوه شهادتش توضیح دهید؟

بیست و دوم بهمن سال ۱۳۶۱ محمود درعملیات والفجر مقدماتی ۱ جاویدالاثر شد و تا کنون هیچ اطلاعی از وی در دست نداریم. موقعی که عملیات تمام شد و هرچه جستجو کردیم نتیجه ای نداشت، برادرش به منطقه رفت و پس از پرس و جو متوجه شد که حین عملیات زخمی شده و او را در سنگری گذاشته اند و نتوانسه اند او را به عقب بیاورند.

رابطه دو شهید با هم چطور بود؟

محمود دو سال از مسعود بزرگتر بود و خیلی رابطه خوبی با هم داشتند و مثل بچه های امروزی نبودند که با هم لج کنند، محمود یه خورده مظلوم تر بود و کسی را اذیت نمی کرد و اگر کسی او را اذیت می کرد کاری به کارش نداشت و می آمد خانه و می گفت که مرا اذیت کرده اند و موقعی که به گوش برادر کوچکترش مسعود می رسید می رفت و انتقام ش را می گرفت و محمود هم اگر می فهمید ناراحت می شد و می گفت نباید کاری به کارشان داشته باشی و آنها نادان هستند و اگر دانا بودند هیچ وقت کسی را اذیت نمی کردند.
موقعی که پدر شهید خبر شهادت محمود را شنیدند چه عکس العملی نشان دادند؟

اول گفتند که خدایا شکرت که من هم توانستم شهیدی به امام حسین (ع) تقدیم کنم. و بعدش هم گریه کرد خب اولادِ دیگر، اولاد رو مگر آدم میشه فراموش کرد هنوز که هنوزه چندساله ؟ مگر فراموش می شوند؟ مکه می روم جلوی چشمم هستند، میهمانی می روم جلوی چشمم هستند هرجا که می روم جلوی چشمم هستند هیچ وقت فراموششان نمی کنم.
خاطره ای از دوشهید به همرا ه هم دارید؟
ما سال ۱۳۵۳ به زیارت آقا امام رضا (ع) رفتیم. موقعی که رسیدیم ظهر بود که پس از گرفتن منزل در آن مستقر شدیم و عصر به زیارت آقا رفتیم ، که مسعود را گم کردیم که هرچه گشتیم پیدایش نکردیم.در این میان محمود هم یک نفر هم زبان ( لر؟) را پیدا می کند و به زیارت می رود .آن زمان مرد و زنها جدانبود و به همین دلیل خیلی شلوغ می شد محمود بعد از زیارت به دوستش با زبان لری می گ: ” مو زیارت گیرم اوما  تو هم گیرت اوما”بعد یکی از متولیان حرم که صدایشان را می شنود دوتا را می گیرد و به دفتر می برد که در دفتر مشخص می شود متولی بعنوان جیب بر آنها را گرفته است. و بعد از اینکه اسم آنها را در بلند گو خواند به سراغشان رفتیم و گفتیم که ما زوار هستیم و سوء تفاهم شده استو به زبان خودم گفنه که زیارت گیرت اوما یا نه؟
بعد از آن هم با بلندگو و هم با گشتن زیادی به دنبال مسعود گشتیم و موقعی که دیدیم فایده ای ندارد و دیگر نا امید شدیم به پدر بچه ها  گفتنم که بیا به خانه برویم گفتم پناه بر خدا موقعی که به خانه رسیدیم دیدیم که مسعود در خانه است ما خیلی تعجب کردیم که چطور برای اولین با ما به این خانه آمده ایم و بعد هم به زیارت رفتیم چطور بلد بوده که برگردد و این برای ما تعجب آو بود. و این یک خاطره از آنها بود که محمود خیلی برای او گریه می کرد و من می گفتم که پسرم گریه نکن امام رضا مواظبش هست.
با توجه به سن آنها علاقه ای به فعالیت انقلابی داشتند.؟

بله ولی پدرشان خیلی برای آنها نگران بود و زیاد به آنها اجازه نمی داد که به خیابانها بروند و فعالیت انقلابی داشته باشند ولی بچه بصورت مخفیانه فعالیت داشتند.
دوست داشتند و می رفتندو ورود امام را لحظه شماری می کردیم و پیرو خط امام بوده و هستیم.

بصورت داوطلبانه به جبهه رفتند و یا سرباز بودند؟
نه سرباز نبودند محمود برای مدتی پیش نماز مسجد امام حسن مجتبی (ع) بود و هم فرمانده بسیج مسجد بود.
بعد از شهادت محمود رضا به مسعود هم گفتم : محمود که رفته تو دیگه نرو پدرت هم پیره  و ما به تواحتیاج داریم. که در جواب به من گفت:” مادر اسلحه محمود افتاده و من باید بلندش کنم.” بعد رفت پایگاه زید و ۳ماه اونجا بود و اطلاعی به ما نداد ولی ما از بچه هایی که به مرخصی می آمدند اطلاع پیدا کردیم که به جبهه رفته است.
ما برای شهید محمد سالگرد گرفتیم چونکه گفتند شهید شده و یادم هست دو روز قبل از سالگرد محمود آمد و روزی که سالگرد رو گرفتیم بهش گفتم که محمود سه ماه تموم شده و دیگه نرو که در پاسخ به من گفت:” مادر خوابت به خیر نوشته ام لبیک یا خمینی(طرح لبیک یا خمینی آن موقع یک طرح برای رفتن به جبهه بود) .
دو روز بعد از سالگرد محمود وسایل اش رو بست و رفت  من هم به گفتم  که مادر هر کجا می خواهی بروی آدرس بده که به ملاقاتت بیائیم . اما هیچ آدرسی نداد تا اینکه  خواهرم دوپسر داشت که آنها هم به جبهه رفته بودند و موقعی که برای دیده آنها به پادگان کرخه رفتیم متوجه شدیم که او هم در پادگان کرخه است. به خاطر دارم موقعی که مسعود آمد به او گفتم : مادر چرا به ما نگفتی کجا هستی که زودتر به ملاقاتت بیائیم و بهت سر یزنیم،که وی در پاسخ گفت: ” مادر نمی خواهم بیایی ملاقات و جای خالی محمود را ببینی.”

در این هنگام اشک در چشمانم جمع شده و شروع به گریه کردن کردم که  مسعود با پاک کردن اشکهایم گفت:”مادر گریه نکن دزفولیها دارند نگاهت می کنند و به تو می خندند”.

چند روز بعد گفتن که عملیات شده و موقعی که پرس و جو کردم گفتن که عملیات خیبر انجام شده و خبری هم از بچه ها نیست و مشخص نیست که کی شهید شده و کی اسیر شده هیچ خبری نشد تا اینکه بعد از مدتی مشخص شد که ۷۶ نفر از اندیمشک و حومه مفقود الاثر شده اند که مسعود پسرم هم از آنها بود.

تا ۱۲ سال بعد در سال ۱۳۷۴ پیکرش به میهن بازگشت.

آن لحظاتی  که خبر شهادت فرزند دوم و بازگشت وی به میهن را شنیدید چه عکس العملی داشتید؟

خب یک مادری که فرزندش را از دست بدهد چه احساسی دارد ؟ناراحت است از یک لحاظ خوشحاله که فرزندش را در راه دفاع از آب و خاک و شرف مملکت داده و تقدیم اسلام کرده خوشحال اما از لحاظ عاطفی و حس مادرانه ناراحت است. هرکسی فرزندش را از دست بدهد بند بند استخوانش از هم جدا می شود. یک مادر فرزندش خیلی برایش عزیز است حاضر است خودش در آتش بسوزد ولی فرزندش را از دست ندهد.

با توجه به وضعیت فرهنگی اجتماعی جامعه چه نصیحت و صحبتی با خانواده ها مخصوصاً مادران دارید؟

پدر و مادر ریشه درخت هستند وقتی ریشه درخت خوب آبیاری شد شاخ و برگ آن هم خوب می شود، فرزند آدم مثل شاخ برگ درخت است اگر ریشه کرم خورده بود شاخ و برگ هم خراب می شود و اگر ریشه سالم بود ثمره هم سالم می شود.

بچه باید نان حلال، لقمه حلال و روش حلال را یا بگیرد و اگر چیزی از بیرون آورد ازش بپرسید از کجا آورده؟ مال چه کسی هست؟ حلاله؟ حرامه؟ همه این چیز ها را پدر و مادر باید در نظر بگیرند. بعد این خانواده مثل درخت می ماند و باید توجه به بچه ها کنند و از کودکی آنها را با خدا و قرآن آشنا کنند و مسجد و حلال و حرام را بشناسد تا راه خدا را بشناسد. اما اگر او را به حال خودش رها کردید و کاری به کارش نداشتید، ندانست که خداکیه و دین و ایمان چیه؟  خب البته پرخاشگر و بی بند و با در می آید و هر چه می خواهد انجام دهد، در کل بچه مثل نهالی می ماند که اگر خوب به آن نرسی و آبیاری اش نکنی کج میشود و یا ثمر آن خشک می شود و یا کج بالا می رود و باید همیشه خدا را در نظر بچه بیاوری و او را با خدا و قرآن آشنا کنی و جلوی او دروغ و غیبت نکنی، اگر پدر و مادر خوب بودند بچه هم خوب و اگر پدر و مادر بد بودند بچه هم بد می شود.

اگر دختری از خانواده بی حجاب بود و پدر مادر به آن اهمیت ندادند، امروز مانتو می پوشد و به بازار می رود و فردا کمی از موهایش را بیرون می گزارد، روز بعد کمی از شلوار کوتاه می کند پدر و مادر آبیار این درخت هستند وقتی پدر و مادر خوب آبیاری نکردند خوب به عمل نمی آید. این یک طرف مسئله است از طرف دیگر جامعه هم نباید بی تفاوت به این مسئله باشد مثلاً دختر یک پیرهن مردانه سر شلوار می پوشد و به بازار می آید کسی هست که به او بگوید چرا این پیرهن مردانه را پوشیده ای و به خیابان آمده ای؟

این کشور جمهوری اسلام است، ما زیر پرچم الله اکبر داریم زندگی می کنیم، روی پرچم ما نوشته الله اکبر ، لا اله الا الله ما نباید این چنین باشیم و دختران نباید بی بندو بار باشند. الان مسئولین هم هیچ توجهی ندارند و به امان خدا گذاشته اند.

این حی علی خیر العمله؟

اگر شهداء حرف شما را می شنیدند چه صحبتی با آنها داشتید.

شهدا از خداوند بخواهند که انشالله اسلام در سرتاسر جهان پیروز باشد و انشالله این کشورهایی که ظلم در حق شیعیان مرتضی علی می کنند ، اگر هدایت می شوند که هدایتشان کنند و اگر قابل هدایت نیستند نابودشان کنند و جوانان را به راه راست هداست کنند و دخترانمان عفت داشته باشند و پسرانمان غیرت داشته باشند و نظر لطفی هم به خانواده های  خودشان بکنند و در آخرت هم ما را تنها نگذارند.

اگر حرف و حدیث و یا انتقادی از کسی دارید بیان کنید.

از مسئولین گلگی زیادی دارم اصلاً خانواده های شهدا را فراموش کرده اند. هیچ گونه توجهی به آنها ندارند و سرکشی به آنها نمی کنند و شهدا را در جامعه کم رنگ کرده اند

وقتی مراجعه می کنیم و در جواب ما می گویند که خواهر و برادر شهید هیچ حقی ندارند و فقط فرزند و پدر و مادر شهید من می خواهم از این مسئولین بپرسم  این پدر و مادر شهید که الان پیر شده اند الان سر چه کاری می خواهند بروند که می گویند اینها در اولویت هستند .

همش می گویند پدر و مادر شهید در اولویت هستند، ما چه کاری می توانیم بکنیم الان دیگر باید به جوانان کار داد.وقتی جوانی سر خانه زندگی برود خداو پیغمبر هم خوشحال می شوند.

ما از سال ۱۳۵۳ ساکن همین محل هستیم و یک کانال توی همین خیابان بود و خانواده هیچ شهیدی هم از ابتدای این خیابان تا آخرش نبوده بعد از اینکه روی آن را پوشیدند، گفتند که یک نامه بنویسید تا این خیابان را بنام شهیدان نام گذاری کنیم، ما نامه ای نوشتیم ولی بجای اینکه نام آن را بنام “شهیدان شهریانی” نامگذاری کنند اشتباهی  نام آن را ” شهدای شهرداری” گذاشتند.این گله را من دارم، آنوقت یک کوچه را که در یک محله دیگر هست بنام محمود و یا مسعود نامگذاری کردند، جایی باید اسم کسی را روی خیابان بگذارید که زندگی می کرده و بشناسند. این خیابانها را که بنام شهیدان می گذارند.

اول که باید شهیدان پیش خدا نامشان درست باشد و به اینها نیست، مثلاً کسی یه روز جبهه بوده و یا بمب گذاشتن و شهید شده خداوند رحمتش کند لیاقت داشته که به فیض شهادت نائل آمده خیابانی کامل بنامش نامگذاری کرده اند اما اینها که رفتند وسینه به گلوله دادند، جبهه بودند، محمود مال اطلاعات عملیات بوده، بیسیمچی و تیربارچی بوده، مسعود هم تخریبچی بوده توپخانه بوده همه کاری کردند برای رضای خدا و هدف این را نداشته اند که کسی چیزی به آنها بدهد ولی چرا خیابان جلوی خانه ما که یک کانال بود موقعی که خواستند اسمی روی آن بگذارند بجای شهیدان شهریانی نام شهدای شهرداری را روی آن گذاشتند.

در پایان اگر کسی خبری و یا اطلاعی از بچه های من دارد، هردوتاشون مفقود الاثر بودن و من هیچ چیزی از آنها به چشم ندیدم، اگر کسی خبری، اطلاعی ازشون دارد و به من نمی گوید ، مدیون خون شهدان و امام حسین (ع) به خون کربلاست، اگر دیده شهید شدن به من بگوید اگر دیده اسیر شدن به من بگوید خبری و یا اطلاعی اگر کسی دارد به من بگویدف اگر نگوید مدیدن خون شهیدان است به صحرای  کربلا و در آن دنیا باید جواب امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) را بدهد. چرا که من شب روز دارم به این فکر می کنم که چطور شدن و چه بلایی به سرشان آمده است، الان طبق اون مثل که می گویند سرقبر گریه می کند که کسی در آن نیست، الان این طور و من همیشه آنها تصور میکنم.

خیلی ممنون عاقبت شما خیر